روز مادر مبارک
عکس
نوشته هایی روی کاغذ پاره
عکس
به فکر یه جفت کفش کتونی ام برای راه رفتن.قدم زدن.گاه دویدن و گاه در آوردن و پوشیدن آن.حالا چرا کتونی؟ چون راحته. رسمی نیس.تق و توق نداره که یه قدم راه رفتی همه بهت نیگا کنن.واکس نمی خواد که رو سیاهی براش کلاس باشه.کثیف که شد راس می ندازیش تو لباس شویی.می خوای پات کنی کافیه فقط انگشت دستتو بندازی پشتش. به راحتی هر جایی می چپونیش و خیلی علت های دیگه.
دیگه خسته شدم از بس که برای دیگران نوشتم(تو وبلاگ دیگم که اسمشو نمی یارم).برای همه نوشتم.برای همه چیز.ولی برای خودم چی.خیلی ساله برای غمدلک های مردم سنگ صبورم.ولی حرف های خودمو با کی در میون بگذارم؟.دغدغه هامو به کی بگم. حرفای در گوشی.در باره ی چیزایی که دوست دارم و بیان اونا همیشه با ملاحظه کاری مورد غفلت واقع شده.راستش با اینکه یه عالمه آدم دور و برم هستن بد جوری (بعضی وقتا)احساس تنهایی می کنم.
بگذریم
خیلی اسرار ندارم اسممو بنویسم یا راجع به خودم.البته مهم هم نیس کسی بدونه یا ندونه.چون بهتره بدور از هیاهو بنویسم.حتی بدون روتوش بعد از نوشتن یا حتی با غلط املایی.خودمونی بنویسم و نه البته رسمی مثل مطالب اون یکی وبلاگ.
خوب حالا کفشامو پام کردم برای را رفتن روی همه چی...